|
أحبيني بلا عقد
دوستم بدار بدون هيچ اضطراب و عقده اي
وضيعي في خطوط يدی
و در بين خطهاي دستم گم شو (پنهان شو)
احبيني لأسبوع , لأيام , لساعات
دوستم بدار براي يك هفته ؛ براي روزهاي ؛ و براي ساعت های
فلست انا الذي يهتم بالابد
چون من كسي نيستم كه به ابديت اعتقاد داشته باشم
احبيني احبيني احبيني
دوستم بدار دوستم بدار دوستم بدار
تعالی اسقطي مطرا علي عطشي و صحرايي تعالي
بيا و چون باراني بر تشنگيم و صحرايم ببار
وذوبي في فمي كالشمع وانعجني باجزائي
و همچون شمع در دهانم ذوب شو و با تمام اجزاي من عجين شو
احبيني بطهري واخطائي
دوستم بدار در هنگام پاكي و خطاكاري
وغطيني اي سقفا من الازهار
و بپوشان مرا سقفي از گل
ياغابات حنايي
اي جنگهاي محبت و عطوفت من
انا رجل بلا قدر
من مردي بدون قضا وقدر(سرنوشت) هستم
فكوني انت لي قدري
همانا تو قضا و قدر من باش (سرنوشت)
احبيني..ولاتتسألي كيفا
دوستم بدار و از من مپرس كه چگونه
ولاتتلعثمي خجلا..ولاتتساقطي خوفا
( تتلعثمي = تلعثم ؛ درنگ كردن در امري ؛ تاني كردن { ل ع ث } )
از خجالت درنگ مكن (تاني مكن) و مبار از ترس(اصلا ترسي به خود راه مده)
كوني البحر والميناء,كوني الارض والمنفي
همچون دريا و بندر گاهي شو ؛ همچون زمين و تبعيدگاهي شو
وكوني الصحو والاعصار
(صحو = روزي كه آفتابي است ؛ آسماني كه صاف است )
همچون روز صاف و همچون طوفاني باش
كوني اللين والعنفا
همچون نرم و عاطفي و همچون خشونتي باش
احبيني معذبتي وذوبي في الهواء مثلى كما شأتي
ديوانه وار عاشق من شو و همچون من در عشق ذوب شو
احبيني بعيدا عن بلاد القهر والكبت
دوستم بدار به دور از شهرهاي زور و خشم و غضب
بعيدا عن مدينتنا التي شبعت من الموت
دور از شهر ما كه از مرگ سيراب شد
|